ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 23:17
چند روز فکر کردم به این قضیه. به آدم هایی که می روند و آدم هایی که می مانند. می خواهم بنویسم حتی اگر بخوانی. می نویسم نه برای خوانده شدن بلکه برای نوشتن. از اول هم همینطور بود. به جایش دستی به سر و روی قالب می کشیم که خوشحال شویم:دی
پ.ن: اگر قرار بر ترس باشد با هم ترسیدن بهتر است. من و هزاران من در من با هم می ترسیم.
ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 61 تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:51
ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:51
ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 64 تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:51
نکند شخصیتهای داستانی کوتاه باشیم؟ از آنها که پایانش باز است. آدمهایش معلق میمانند در خلأ و تا ابد همانجا میمانند تا نفر بعد بیاید و بخواندشان. چند دقیقهای را همراهشان شود و دوباره معلق شوند در فضا. واقعا معلق میشوند؟ میایستند منتظر نفر بعد؟ چه بر سر خانم سن می آید؟ بچههای آقای پیرزاده چطور؟ تا ابد هر روز صبح موهایشان را میبندند؟ یا مثل چرخهای بی پایان صفحات کتاب را زندگی میکنند؟ چه خالقان دوراندیشی! ذرهای از خود را در شخصیتها میدمند و دست آخر میگذارندشان بین چند برگه کاغذ. بعد هم میروند سراغ بعدی.تو چی؟هر کداممان را یک جور پرت کردی وسط بازی. به آسانی حبابی. چند برگی مینویسی. آن لابهلا چند خطی هم میخوانی. مطمئنم که میخوانی. وگرنه کدام نویسندهای را دیدهای که قبل از برداشتن قلم بداند شخصیت داستانش قرار است چه تصمیمی بگیرد؟ نشستی نگاهمان می کنی. یعنی من اینطور فکر میکنم. فکر میکنم وجود داری. حتی اگر وجود داشتنت معلول ذهن پسرک چوپان خیال پردازی باشد. تو هستی. تو هستی چون اگر قرار باشد نباشی من یعنی ما، همه ی ما، با هم تنها میمانیم. می مانیم در خلأ تا ابد. از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...
ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 66 تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:51
ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:51
اینجوری بهتر هم هست. می روم چند روزی نیستم. مهم نیست به کجا یا چطور فقط باید بروم. می روم خیابان ها را قدم می زنم. هر خیابانی، هر گوشه ای که کمتر پا خورده. همه ی خیابان ها ولیعصر نیستند. می روم کنار تمام درختان عکس می گیرم، برگ هایشان را لگد می کنم. تمامشان به جز چنارها. می روم می نشینم صحن مسجد ها. آنها که گلدسته شان کوچک است. آنها که گم می شوی لابه لای کاشی ها. مهم نیست به کجا. رفتن آرامم می کند. در گوشم می خواند بگذر. برو. پیوسته. هر تکه را در آغوش می گیرم. دلتنگی ام را سر می کشم و بعد مثل قایق های کاغذی رها می کنم به جریان آب. از آنها فقط لبخندها می مانند در عکس ها. خط های اول کتاب ها. کاغذ های کوچکی که بی هوا انداخته اند توی جامدادی. این ها می مانند تا گواه باشند. من رها می کنم همانطور که رها می شوم بین بهارها پاییزها زمستان ها. مهم نیست به کجا. می روم. اصل به رفتن است. مهم نیست به کجا.
پ.ن:گذاشتم کانال گفتم اینجا هم بذارم.
از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی...
ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:51
ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال میکنید
برچسب: آوارگان, نویسنده: بازدید: 62 تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:51
ما را در سایت از آنها که نمی دانی چرا ولی باید می نوشتی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: يکشنبه 19 آذر 1396 ساعت: 18:51